تبلیغات
دلنوشت

دلنوشت

خط ها را برای اداره کشور ها کشیدند.آن هم روی نقشه.در روی زمین واقعی نه خطی است نه مرزی.وطن ما کره زمین است.هر چه داریم متعلق به همه آدمهاست.گذشته، تاریخ،فرهنگ،تمدن،غم،شادی،حسرت،امید،عشق،نفرت،مرگ،تولد و ...

نژادی برتر نیست
جنسی غالب نیست
بد و خوبی وجود ندارد
این ما هستیم که در زمانهای مختلف ، این ها را تعریف می کنیم.

غلط های گذشته ، درست های فردا می تواند باشد.
ارزشها می شکنند.
نسلها عوض می شوند و زندگی ادامه می یابد

وطن پرستی وجود خارجی ندارد!
هر کجا هستم باشم، آسمان مال من است
.


نوشته شده در دوشنبه 27 آبان 1392 ساعت 01:03 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

این وبلاگ به آدرسه زیر منتقل شد.لطفا آدزسه جدید رو با اسم خط سفید من  لینک کنید و اطلاع بدید.

 

www.khat-e-sefid.blogfa.com

 


نوشته شده در یکشنبه 25 دی 1390 ساعت 09:43 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

سلام بچه ها.خوبین؟

من که حالم گرفتس.دو تا امتحانمو میان ترمو خراب کردم.دو تاش مونده که اونارم خدا خودش بخیر بگذرونه.داشتم فکر میکردم چرا من اینطوری شدم.تویه دبیرستان و راهنمایی هیچ وقت نمیذاشتم نمرم کم شه.شاید شاگرد اول نبودم ولی حداقلش نمیذاشتم معدلم بیاد زیره 19.البه تو مدرسه ما شاگرد اول و اون حدودا شدن یه چیزی در حده شق القمر بود.آخه نتایجه کنکوره بچهایه دوره ی خودم عالی بود.48 نفر بودیم(پایه ی پیش دانشگاهی)که رتبه ی 7_11_32 از مدرسه ما بود.13 تا رتبه زیره 500 .18 تا ام زیره 1000.یعنی همه خر خون بودنا.فقط من گند زدم به کنکور.البته بازم خداییش رتبم بدک نشد نسبت به خیلی ها که رتبه هایه فاجعه میارن.منم شدم 4400 که ای میشه راضی بود ازش.

ولی الان چی.با این درس خوندن آبرو هر چی دانشجو هه بردم خدایی.الان که ترمه 3 ام داره تموم میشه ولی من هنوز از قبل درس نگرفتمو دارم رواله قبلو ادامه میدم.شما نصیحتم کنید شاید آدم شدم.

بگذریم...

پسته قبلیو که گذاشته بودم و از یسری چیزا انتقاد کرده بودم که به نظرم درستم گفتم به چن نفر بر خورده بود و نظر گذاشته بودن که تو کافریو دشمن ولایته فقیه و فلان و بهمان.بابا بیخیال تو رو خدا انتقاد من چه ربطی به این حرفا داشت آخه.به جانه خودم کافر نیستم نمازو روزه و این حرفارم  انجام میدم.دشمن ولایت فقیه ام نیستم.یعنی اصلا به حکومت و سیاست و این حرفا کاری ندارم.چون نه علاقه دارم نه حوصله این چیزا رو.خودم به قدر کافی مسئله دارم که وقتی واسه این چیزا نمیمونه.

بازم بگذریم فقط گفتم که گفته باشم.....

حرفه آخرمم این که این وبلاگ و میخوام تعطیل کنم.البته خوشحال نشین چون قرار نیست از دستم راحت شین.فقط قراره وبلاگو از میهن بلاگ ببرم بلاگفا.یعنی این کارو انجام دادم و تمامه مطلبو کپی کردم تو یه آدرسه جدید تو بلاگفا.که آدرسه جدید و آعلام میکنم بعدا . دوست دارم که همه ی دوستام دوباره لینکم کنن البته اگه افتخار بدین.

فکر کنم این که خبرتون کنم برایه وبلاگه جدید بشه آخره امتحانای پایان ترم.که آخرین امتحانم یکه بهمنه.که تا چن روزه بعدش سعی میکنم خبرتون کنم.البته اگه وقت شد حتما زودتر کارا رو انجام میدم نشدم به بزرگیه خودتون ببخشید.

دیگه تا اون موقه پسته جدید نمیذارم.البته پست برایه گذاشتن داشتم ولی ایشالا بمونه واسه وبلاگه جدید.

آدرسه وبلاگ جدیده رو هم فعلا نمیگم چون هنوز کامل آماده نشده.ایشالا باشه واسه بعد.

تو این مدت اگه نتونستم نظراتتونو جواب بدم پیشاپیش عذرمیخوام.البته حتما نظرا رو میخونم فقط وقت واسه جواب دادن نیست.پس از نظراتون محرومم نکنین چون حتما میخونمشون.

واسه این پستم نمیتونم خبرتون کنم.شرمنه دیگه.ایشالا از خجالتتون دربیام و پستایه بعدی بهتون بتونم خبر بدم.

 

با بهترین آرزوها برای شما.....علیرضا

 

 


نوشته شده در شنبه 19 آذر 1390 ساعت 08:49 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

سلام بچه ها.خوبین؟

نمیدونم چی میخوام بنویسم.انقد بی حوصلم گفتم بیام یه چیزی براتون بنویسم.

این محرمم داستانی شده ها.به جایه اینکه بیایم ببینیم امام حسین کی بوده میریم تو خیابونو مسخره بازی.یه عده که میرن زیره علامت که معلوم نیس نماده چیه و زمانه صفویان از یه روستا تو ایتالیا وارده ایران شد.یه عده ام که دیگه خیلی خوبنو ایناام که میشینن گریه و این داستانا بدونه اینکه امام حسینو بشناسن.بگذریم از یسری هاام که با یه سر و وضعه خیلی جالب میانو معلومه دنباله چه کارینو واسه چی اومدن.اونا که دیگه واقعا دستشون درد نکنه و یه خسته نباشید بهشون میگم.

داشتم تو خیابون قدم میزدم دیدم بخاطره 40-50 نفر آدم که 30 تاشون زیره اون 10 تا علامتی که داشتن بود 6-7 نفرم طبل و این داستانا یه 1-2 نفرم داشتن زنجیر میزدن(البته یه عده خانمه محترمم دنباله دسته.اونم با چه وضعی)کله خیابونو به گند کشیده بودنو یه ترافیکه سنگین درست کرده بودن.بابا جمع کنید بند و بساطتونو.خجالت بکشید.آبرویه امام حسینو دارید میبرید.امام حسین نیومد اونطوری شهید شه که این کارا رو بکنید.راس میگی برو طریقه ی زندگیشو یاد بگیر.نه این مسخره بازیا رو.

اگه تونستید کتاب پدر مادر ما متهمیم دکتر شریعتی رو بخونید.خیلی قشنگه.

بگذریم چون این کشور اصلاح شدنی نیس.و اولین مقصرم خودمونیم.خوده خودمون.خونه منم از بقیه رنگین تر نیس.و من هم خیلی مقصر تر از بقیه.ولی حداقلش اینه من تلاشمو میکنم.امیدوارم یه روزی اصلاح شم.شما هم همینطور.

راستی مطالبه وبلاگو با کلی سختی تو یه وبلاگه جدید که تویه بلاگفا درست کردم کپی کردم و لینکارم کپی کنم خبرتون میکنم که همگی تشریف بیارید اونجا.یعنی وبلاگ منتقل میشه اونجا.البته با اجازه شما

با بهترین آرزوها برایه شما....علیرضا


نوشته شده در پنجشنبه 10 آذر 1390 ساعت 07:45 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

حرف دل:شقایق را نشانم دهید,قصده زندگی دارم!


سلام بچه ها.خوبین؟

نمی خواستم پسته جدید بذارم.آخه فردا دوباره میرم سمنان ه لعنتی و نمیتونم نظرایه خوشگلتونو بخونم و تایید کنم.ایشالا نت گیر اومد میخونم

چون وقتم نیستو فردا دارم میرم  نمیتونم واسه آپم خبرتون کنم.شرمنده

هفته پیش داشتین از دستم خلاص میشدین.البته بیشتر خودم از دسته خودم خلاص میشدم.

تو سمنان ک بودم یه قسمته پیاده رو خراب بود و از کنار خیابون مجبور شدم رد شم ک چن تا دخترم از روبرو داشتن میومدن.بهم ک رسیدیم من بیشتر اومدم تو خیابون ک از کناره هم رد شیم ک یه دفه یه ماشین با سرعته وحشتناک از سمته راسته یه ماشینه سبقت گرف و داش صاف میومد ب سمته من ک من  اول خشکم زد که فک کنم یه ثانیه ام نشد بعد خودمو پرت کردم کناره خیابون و خوردم ب یکی از دخترا.بنده خدا از ترس داش سکته میکرد.منم کلی ازش عذرخواهی کردم.یه پسره ک عقبه من بود گف آقا من گفتم زد بهت خیلی شانس آوردی بهت نزد.

اگه با اون سرعت بهم میزد بنظرم عمرا زنده میموندم.بدمم نمیومد میمردم.دیگه از دسته همه چی خلاص میشی.راحت میشی.به نظرم بد نیس ک هیچ خوبم هس.نظره شما رو نمیدونم

میگن تا شقایق هس زندگه باید کرد.من ک شقایقی نمیبینم.شما اگه میبینید به منم نشون بدید تا زندگی کنم.

با بهترین آرزوها برایه شما.....علیرضا


نوشته شده در شنبه 28 آبان 1390 ساعت 12:15 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

حرف دل:

نه نرو وایسا ؛ از چی باید حرف زد / با چی میشه فهمید فرقِ خوبو از بد

من یادم نرفته اونجایی رو که بودم / ولی باید فراموش کنم جایی رو که هستم

یه کوه عقده ، تو این قفس مرده ، که زندگیم جرمه / بعده به شب تاریک نوبته صبحه


سلام بچه ها.خوبین؟

فردا وب دو ماهه میشه و از ماهه پیش تا حالا فقط یه مطلب گذاشتم ک بخاطر نداشتن نت بود که ازتون عذرخواهی میکنم.

کلی حرف برای زدن داشتم که نمیدونم چی بگم و اصلا یه جورایی یادم رفت.....

اینم از پسته جدید ک امیدوارم خوشتون بیاد.که متن یکی از آهنگهایه آلبوم سکوت استاد بهرامه(که خیلی دوسش دارم)که حالت دلنوشته داره.

با بهترین آرزوها برای شما....علیرضا

 

قصه ی عجیبوغریبه منو از من بپرس//مرگ با ضریبه 100 اُ از من بپرس


داری شبای خیلی خوبی توی زندگیت // رنگ شبای بَد اُ از من بپرس


اتفاقات عجیب اُ از من بپرس//خنده با طعم جدیدو از من بپرس


درد منو تو فقط گرسنگی نی//حسه یه درد شدیدو از من بپرس


اشکات خرج لحظات تنهایی هاته//هرکسی به قدر خودش تنهایی داره


بهرام بیشتر از خودش شد،آره//طعم خوبه تنهایی رو از من بپرس


گرمی تو از گرمیه نوره خورشید//کلی کتابو ورق داری تو کوله پشتیت


کلی گل خوشگل تو باغچه ی خونت//رنگ گلای قالی رو از من بپرس


دلم پاکه مثه (مثلِ)حس تو دل یه ختشه//دقیقا مثثلِ پاکیه دل یه بچه


هرکاری میکنم که عقده هام کم شه //تلاشای بی اثر اُ از من بپرس


زندگی رویه باورو از من بپرس//سوتِ غلط داور اُ از من بپرس


میدونم ،خیلی وقته اشک نریختی//ولی رنگ اشکای مادر اُ از من بپرس


درد یه زخمِ عمیقو از من بپرس// جنس آدم کثیفو از من بپرس


درد حضرت مسیح اُ مهماهایه عجیبو فرق جدیدو قدیمو از من بپرس


گلایی که میشه چیدو از من بپرس//حرمت ریشه سفیدو از من بپرس


میدونم چشت تو هم خیلی چیزا دیده ولی چیزی که نمیشه دیدو از من بپرس
از من بپرس از من بپرس از من بپرس
از من بپرس از من بپرس از من بپرس

 

 


نوشته شده در سه شنبه 24 آبان 1390 ساعت 03:12 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |

حرف دل:

فردای من خیلی وقته که گذشته ازش / آب شدو ریخت روی گونه های من

مثله دونه های برف / مهم نیست که چی میشه بعدش / این مهمه که هنوز زندام

من همونم که بعد مرگش / همه میگن که هنوز زندست


برادرم,خواهرم,عوضی(!)فیک نبودن و جنبه داشتن را نیز به خصوصیاته خوبمان اضافه کنیم.

                                                                 ستاد مبارزه با نامهای جعلی

                                                                                   و

                                                              ستاد افزایش جنبه ی بی جنبه ها

 

سلام بچه ها.خوبین؟

اول از همه بگم که متنه بالا رو یه وقت به خودتون نگیرین.منظورم به یکی دو نفری بود که وقتی دیده بودن نظر دهی آزاده ورداشته بودن مزخرف نوشته بودن که نظرا رو فعلا برداشتم تا هر وقت خوندمشون تایید کنمشونو اون یکی دو تا نظر و حذف کنم.

میخوام ازتون حسابی عذرخواهی کنم چون تو این چند وقته اصلا به نت دسترسی نداشتم والا تهران ای دی اس الم قطع شده و فعلا ام وقت نکردم از یه شرکته دیگه اشتراک بگیرم سمنانم قبضه تلفن و گم کردم فعلا نتونستم ای دی اس ال بگیرم ایشالا نتم که ردیف شد به همه سر میزنم.خیلی ممنون که کلی برام نظر گذاشتین.همشونو خوندم سعی میکنم تک تک بیام تو وبتونو جواب بدم ولی اگرم نتونستم شما به بزرگیه خودتون ببخشید.

ممنون از همتون.میخواستم پسته جدید بذارم ولی نمیدونم کامپیوترم چه مرگش شده  نمیشه واقعا شرمنده.

دوستون دارم

با بهترین آرزوها برای شما.....علیرضا


نوشته شده در پنجشنبه 12 آبان 1390 ساعت 07:25 ب.ظ توسط علیرضا نظرات |

سلام می کنم به تمام دوستان عزیز وبلاگ نویس و وبلاگ خوان.امیدوارم که حال همه تون خوب باشه.این آرزو رو همه برای هم می کنن ولی برای من از ته قلب هست.موضوع امروزمون که کاملا مشخصه.بله درست فهمیدین.۱ ماه از تولد دلنوشت می گذره و من از دست همه تون ناراحتم.می گی چرا؟خوب معلومه دیگه آقا یکی نیومد یه کادویی واسه این بچه بیاره.بابا دمتون گرم.

دور از شوخی باید بگم که شما ها بودین من رو نگه داشتین نه خودم.درسته که ۱ ماهه شدیم ولی هنوز از آب و گل درنیومدیم.مرسی از تبریکهای نگفته تون.چون متنهای قبلیم بلند بود این یکی روکم می نویسم.از 25شهریور تا 25 مهر یک ماه میشه.البته وبلاگ زودتر از 25 شهریور راه افتاد ولی قبلا واستون توضیح دادم که کاره اصلی از 25 شهریور شروع شد واسه همین تولد وبلاگ شد 25 شهریور!

همه پدر مادرا به بچه هاشون بابا مامان یاد می دن ولی من می خوام به این کوچولو عشق یاد بدم.چون عشق زندگی رو ازین رو به اون رو می کنه.امیدوارم که عاشق باشید تا به روی خوش زندگی لبخند بزنید.

البته الان که دارم این پست و تایگ میکنم23 مهره ساعتم 2 و48 دقیقه ی نصفه شبه.ولی شما این پستو 25 ام میبینین.چون 25 ام احتمالا اینترنت دمه دستم نیست از الان گستو آماده کردم.نمیدونم چرا انقدر حالم گرفته اس.چند روزه بی دلیل این طوری شدمو از دسته همه چی خسته ام.بیشتر از همه ام از دسته خودم ناراحتم.الانم که بیخوابی زده به سرم.

با بهترین آرزوها برای شما...علیرضا


نوشته شده در دوشنبه 25 مهر 1390 ساعت 07:07 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak