تبلیغات
دلنوشت - عاشقتم تا بینهایت

دلنوشت

کاش یک بار صداقت حرفهایم را باور میکردی...


http://shahabstar7.persiangig.com/Image_3/crying_eye_jpg.jpg


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.

دختر لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یک روز آن اتفاق افتاد،حال دختر خوب نبود،نیاز فوری به قلب داشت،از پسر خبری نبود،دختر با خودش میگفت:

میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی؛ولی این بود  اون حرفات!؟ حتی برای دیدنم هم نیومدی،شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.

آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود،به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت:نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده،شما باید استراحت کنید؛در ضمن این نامه مال شماست.

دختر نامه را برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد.بازش کرد و درون آن چنین نوشته بود:

سلام عزیزم

الآن که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام،از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم،پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم.

امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه. (عاشقتم تا بی نهایت)

دختر نمیتوانست باور کند،او این کار را کرده بود،او قلبش را به دختر داده بود...

آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد و به خودش گفت...

چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم...!


نوشته شده در شنبه 15 مرداد 1390 ساعت 12:52 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak