تبلیغات
دلنوشت - خوشبختی در كنار ماست...

دلنوشت

مردی با خدا زمزمه می كرد: خدایا با من حرف بزن! یك قناری شروع به خواندن كرد... اما مرد نشنید.

فریاد زد :خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید اما مرد گوش نداد.....

مرد به اطراف نگاه كرد وگفت:خدایا بگذار ببینمت!ستاره ای درخشید اما مرد ندید....

مرد فریاد زد: یك معجزه به من نشان بده؟نوزادی به دنیا آمد .ولی مرد توجهی نكرد.....

پس مرد در نهایت ناامیدی فریاد زد:خدایا مرا لمس كن تا بدانم در كنار من هستی!

در همین لحظه خداوند پایین آمدو مرد را لمس كرد اما مرد پروانه را با دستش پراند وبه راهش ادامه داد....

قدر خانواده و  چیزهایی رو كه داریم بدونیم. خوشبختی در كنار ماست...


نوشته شده در دوشنبه 17 مرداد 1390 ساعت 12:59 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak