تبلیغات
دلنوشت - غریبانه

دلنوشت

 

غریب تر از آنم که لحظه ای مرا بشناسی بی رمق تو را نگاه میکنم در نگاه تو اینگونه است که نایی

ندارم ولی این التماسیست برای توجهی که بر من کنی و شاید مرا بشناسی.تو ارام به من نگاه میکنی

ذره ای یادت هست ولی مطمئن نیستی نمیدانم هر نشانی که میدهم همچو علامت سوالی در ذهن تو نقش

میبندد و من گریز به خاطرات دیگر میزنم.هیچ راهی نیست مهر ناشناسی به نامت بر سینه ام جاریست.

بی اختیار ناامید میشوم از شناساندن خود به تو اهسته بر میگردم و راه خود را ادامه میدهم کارم اسان

شد وقتی تو مرا نمیشناسی چه انتظاریست از دیگران.این را زیر لب میخوانم که خداوندا پناهم بده به

غربتت در زمین.


نوشته شده در جمعه 14 مرداد 1390 ساعت 12:38 ق.ظ توسط علیرضا نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total]) [cb:pages_no]
Template By : Pichak